ورود

پروفایل

Mojtaba Rezaei

Mojtaba Rezaei      امتیاز: 461

نام: مجتبی
نام خانوادگی: رضایی
رشته تحصیلی: فیزیک- اطلاعات کوانتومی
مقطع تحصیلی: دکتری
موقعیت:
توضیح مختصر: به چه کار آیدت آن دل که به جانان نسپاری!
درباره من

 

مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد
نقش هر نغمه که زد راه به جايي دارد
عالم از ناله عشاق مبادا خالي
که خوش آهنگ و فرح بخش هوايي دارد
پير دردي کش ما گر چه ندارد زر و زور
خوش عطابخش و خطاپوش خدايي دارد
محترم دار دلم کاين مگس قندپرست
تا هواخواه تو شد فر همايي دارد
از عدالت نبود دور گرش پرسد حال
پادشاهي که به همسايه گدايي دارد
اشک خونين بنمودم به طبيبان گفتند
درد عشق است و جگرسوز دوايي دارد
ستم از غمزه مياموز که در مذهب عشق
هر عمل اجري و هر کرده جزايي دارد
نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست
شادي روي کسي خور که صفايي دارد
خسروا حافظ درگاه نشين فاتحه خواند
و از زبان تو تمناي دعايي دارد

 

اينجا كسي است پنهان، دامان من گرفته
خود را سپس كشيده، پيشان من گرفته

اينجا كسي است پنهان چون جان و خوشتر از جان
باغي به من نموده، ايوان من گرفته

اينجا كسي است پنهان همچون خيال در دل
اما فروغ رويش، اركان من گرفته

اينجا كسي است پنهان مانند قند در نی
شيرين شكرفروشي دكان من گرفته

جادو و چشم‌ بندي چشم كسش نبيند
سوداگري است موزون، ميزان من گرفته

در چشم من نيايد خوبان جمله عالم
بنگر خيال خوبش مژگان من گرفته

من خسته گرد عالم درمان ز کس ندیدم
تا درد عشق دیدم درمان من گرفته

تو نیز دل کبابی درمان ز درد یابی
گر گرد درد گردی فرمان من گرفته

 

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید

چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را

چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم

که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

 

در عشق توام نصیحت و پند چه سود

زهراب چشیده‌ام مرا قند چه سود

گویند مرا که بند بر پاش نهید

دیوانه دلست پای در بند چه سود


 گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟
آن چنان مات که یکدم مژه برهم نزنی!
مژه برهم نزنم تاکه زدستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه برهم زدنی

 

 

اشک رازیست
لبخند رازیست
عشق رازیست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی چنان که ببینی
یا چیزی چنان که بدانی
من درد مشترکم مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام
زیرا که صدای من با صدای تو آشناست

 

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

به جویبار که در من جاری بود

به ابرها که فکرهای طویلم بودند

به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من

از فصل‌های خشک گذر میکردند

به دسته‌های کلاغان

که عطر مزرعه‌های شبانه را

برای من به هدیه میآورند

 

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست

 

در من غم بیهودگی ها میزند موج
در تو غروری از توان من فزونتر
در من نیازی میکشد پیوسته فریاد
در تو گریزی میگشاید هر زمان پر
ای کاش در خاطر گل مهرت نمیرست
ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت
(ای کاش دست روز و شب با تار و پودش
از هر فریبی رشته عمرم نمی بافت)
اینک دریغا آرزوی نقش بر آب
اینک نهال آرزو بی برگ و بی بر
در من غم بیهودگی ها می زند موج
در تو غروری از توان من فزونتر
اندیشه روز و شبم پیوسته این است
من بر تو بستم دل
دریغ
دریغ از دل که بستم
(افسوس بر من گوهر خود را فشاندم
در پای بت هایی که باید میشکستم)
ای خاطرات روزهای گرم و شیرین
دیگر مرا با خویشتن تنها گذارید
در این غروب سرد درد انگیز پاییز
با محنت گنگ و غریبم واگذارید
در من غم بیهودگی ها می زند موج

بلاک کردن کاربر

در صورت لزوم، به مدیریت گزارش دهید.

آیا مطمئن هستید که می خواهید این کاربر را بلاک کنید؟