ورود

پروفایل

Mojtaba Rezaei

Mojtaba Rezaei      امتیاز: 469

نام: مجتبی
نام خانوادگی: رضایی
رشته تحصیلی: فیزیک- اطلاعات کوانتومی
مقطع تحصیلی: دکتری
موقعیت:
توضیح مختصر: گر عشق نباشد به چه کار آید دل!
درباره من

مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد
نقش هر نغمه که زد راه به جايي دارد
عالم از ناله عشاق مبادا خالي
که خوش آهنگ و فرح بخش هوايي دارد
پير دردي کش ما گر چه ندارد زر و زور
خوش عطابخش و خطاپوش خدايي دارد
محترم دار دلم کاين مگس قندپرست
تا هواخواه تو شد فر همايي دارد
از عدالت نبود دور گرش پرسد حال
پادشاهي که به همسايه گدايي دارد
اشک خونين بنمودم به طبيبان گفتند
درد عشق است و جگرسوز دوايي دارد
ستم از غمزه مياموز که در مذهب عشق
هر عمل اجري و هر کرده جزايي دارد
نغز گفت آن بت ترسابچه باده پرست
شادي روي کسي خور که صفايي دارد
خسروا حافظ درگاه نشين فاتحه خواند
و از زبان تو تمناي دعايي دارد

 

دو کاشانه‌ست در عالم یکی دولت یکی محنت

به ذات حق که آن عاشق از این هر دو به در  باشد

ز دریا نیست جوش او که در بس یتیمست او

از این کان نیست روی او اگر چه همچو زر باشد

اگر عالم هما گیرد نجوید سایه‌اش عاشق

که او سرمست عشق آن همای نام ور باشد

اگر عالم شکر گیرد دلش نالان چو نی باشد

وگر معشوق نی گوید گدازان چون شکر باشد

ز شمس الدین تبریزی مقیم عشق می‌گویم

خداوندا چرا چندین شهی اندر سفر باشد

 

چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون

دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون

چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید

چو کشتی ام دراندازد میان قلزم پرخون

زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد

که هر تخته فروریزد ز گردش‌های گوناگون

نهنگی هم برآرد سر خورد آن آب دریا را

چنان دریای بی‌پایان شود بی‌آب چون هامون

چه دانم‌های بسیار است لیکن من نمی‌دانم

که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون

 

میان ما چون شمعى نور مى‏داد
کجا شد اى عجب بى ما کجا شد
دلم چون برگ مى‏لرزد همه روز
که دلبر نیمه شب تنها کجا شد
چو دیوانه همى گردم به صحرا
که آن آهو در این صحرا کجا شد
دو چشم من چو جیحون شد ز گریه
که آن گوهر در این دریا کجا شد
ز ماه و زهره مى‏پرسم همه شب
که آن مه رو بر آن بالا کجا شد
چون آن ماست چون با دیگران است
چو اینجا نیست او آنجا کجا شد
بگو روشن که شمس ‏الدین تبریز
چو گفت: «الشمس لایخفى» کجا شد

 

از غم جدا مشو که غنا می دهد به دل

اما چه غم،  غمی که خدا می دهد به دل

گریان فرشته ایست که در سینه های تنگ

از اشک چشم نشو و نما می دهد به دل

تا عهد دوست خواست فراموش دل شدن

غم می رسد به وقت و وفا می دهد به دل

دل پیشواز ناله رود ارغنون نواز

نازم غمی که ساز و نوا می دهد به دل

این غم غبار یار و خود از ابر این غبار

سر می کشد چو ماه و صلا می دهد به دل

ای اشک شوق آینه ام پاک کن ولی

زنگ غمم مبر که صفا می دهد به دل

غم صیقل خداست خدایا زما مگیر

این جوهر جلی که جلا می دهد به دل

قانع به استخوانم و از سایه تاجبخش

با همتی که بال هما می دهد به دل

تسلیم با قضا و قدر باش شهریار

وز غم جزع مکن که جزا می دهد به دل

 

چشم مست یار من میخانه می ریزد بهم
محفل مستانه را رندانه می ریزد بهم
دل پریشان میکند امواج گیسوی نگار
تا که موی آن پری بر شانه می ریزد بهم
قطره اشکی که می غلتد ز چشمانش به ناز
از تاثر مرغ دل را لانه میریزد بهم
ای دل آن نا مهربان گر مهربان گردد به من
از نشاط خاطری دنیا نمی ریزد بهم
نازک است از بس نکویی رشته آرامشم
با نسیم بال یک پروانه می ریزد بهم

 

 

 هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
عشق را ای کاش زبان سخن بود
آن که می گوید دوستت دارم
دلِ اندوهگین شبی ست
دلِ اندوهگین شبی ست
که مهتابش را می جوید
ای کاش عشق را
زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در خَرامِ توست
هزار ستاره ی گریان در تمنای من
عشق را ای کاش زبان سخن بود...

 

 روزی ما دوباره کبوتر هایمان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت .

روزی که کمترین سرود، بوسه است

و هر انسان برای هر انسان

برادری است

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل افسانه یی ست

و قلب

برای زندگی بس است .

روزی که معنای هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی.

روزی که آهنگ هر حرف زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جوی قافیه نبرم.

روزی که هر لب ترانه یی ست

تا کمترین سرود ، بوسه باشد .

روزی که تو بیایی برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود .

روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم . . .

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که دیگر نباشم

 

 

دلتنگی های آدمی را 

 باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره

 نادیده می گیرد

و هر دانه ی برفی .... به اشکی ناریخته می ماند

سکوت .... سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو و من

                                          ***************************


برای تو و خویش  ..... چشمانی آرزو می کنم

که چراغ ها و نشانه ها را ..... در ظلماتمان ببیند

گوشی که صداها و شناسه ها را  ..... در بیهوشی مان بشنود

برای تو و خویش  ... روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی که در صداقت خود .... ما را از خاموشی خویش بیرون کشد

و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است

سخن بگوییم

                                 ******************************

گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند

خود از آن عاریست

زیرا تنها حقیقت است  ... که رهایی می بخشد

                                *******************************


از بخت یاری ماست شاید .... که آنچه که می خواهیم

یا به دست نمی آید

یا از دست می گریزد


حالا همين شوقِ بی‌قيمت و قاعده
همين حدود رويا و رفتنِ از پی نور، ما را بس،
تا بر اقليم شقايق و
خيالِ پروانه پادشاهی کنيم.


                 


بلاک کردن کاربر

در صورت لزوم، به مدیریت گزارش دهید.

آیا مطمئن هستید که می خواهید این کاربر را بلاک کنید؟